::حال ما خوب است اما تو باور مکن::
سلام.خوب ادبیات و نثرهای عاشقانه و عرفانی را خیلی دوست دارم دوست داشتن نه از این بعد که همین رشته رو هم خونده باشم..خیر..ادبیات و شعر چنان ارامشی دارند که در لابلای هیچ مادیاتی نمی توان یافت در دبیرستان هم سعی می کردم بر خلاف دوستانم که سنگینی ریاضی اجازه نمی داد به ادبیات فکر کنند من رهاش نکنم.و پیگیرش بودم .در این بحبوحه انتخابات و این حرفها سعی دارم هر چند پست یک بار نوشه های ناچیز خودم رو هم در این جا بزارم.خوب برای اول بار گفتم برای این که دوستان دل زده نشن نمونه های حرفه ایی تر که من می خوام ادامه دهنده ی اوناها باشم رو اینجا بزارم تابعد ببینم چه میشه........
***************
ناگهان اتفاق از دهان طوفان پرت شد و صخره ای پهلویم را عبور داد.ارام ارام اعماق دریا را به گل نشستم.بعد ها گروهی کاوش را زیر اب نفس کشیدند و مرا به ماسه های ساحل تعارف کردند-دیدند که این کشتی که من باشم هزار تخته کم دارد .با راه قدم ها را جمع کردند و رفتنند .هفته ها از هفت روز و ماه ها از سی روز گذشت تنهای ام را حتی نسیم بی سلامی هم رد نشد.اوما زیبای هر روزهای ماه،سپید سبز دانش بهار ،سطرهای وقت قشنگ ،روزهای نارنجی تابستان-بی تو بودن از هر طرف هم که بیاید بوی با تو بودن می دهد./خب تنگی وقت و فکر های کمی به جز تو هم دارند قاطی این متن ها می شوند .فقط:همین روزها اولین باران که سلام کرد از ان طرف خطهای شفاهی یادم را صدا بزن تا قصه ی من وتو و خداو...را برایت تعریف کنم.زیاده عرضی نیست ::حال ما خوب است اما تو باور مکن::چه جدی باشد چه شوخی دیگر کاری به این حرف ها ندارم.باید هر چه در دلم انباشته شده را رک و راست با او در میان بگذارم تا لااقل فردا ارواره وجدان ذهنم را نجود.می خواهم هر چه در دلم انبار شده را در طبق اخلاص بگذارم و این تجزیه شدن تدریجی را به اعتراف بنشینم.شاید این اخرین نوشته باشد و شاید میلم بکشد وهزار نامه ی دیگر قطار کنم.چه می دانم فعلا که احساس دارد خون مرا می مکد و فکر زلال ان چشم ها یک لحظه از سرم بیرون نمی رود .این روزها با خودم که فکر می کنم می بینم زندگی ام دریک بی ارادگی خاص دست و پا می زند نه اینکه من کرخت و سست باشم.نه...نه....منظورم دستهای تیره و نامرئی سایه ای است که دارد گلویم را می فشارد و چشم هایم را پر از ابر می کند سایه ای که فقط هم دهن جبر می شود و حرفهای هیچ بشری را گوش نمی دهد .دست هایی که تجزیه می کند و..
دایره ی زندگی ام را که می چرخانم می بینم از این دستها خیلی خیلی سیلی خورده ام سیلی هایی که اگر به کوه می خورد هزار دره در خودش فرو می ریخت و می پاشید.اما همیشه سعی کرده ام در این سیلی ها که از هزار طرف می وزند جا خالی بدهم تا کبودیهای صورتم بیشتر از این نشود ...........استاد ایرج زبر دست
